غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

176

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از طلاقت لسان يزيد متعجب گشته گفت قاتله اللّه ما اوفى لصاحبه و همدرين سال بخراسان ضحاك بن مزاحم الهلالى كه در علم تفسير و فقه ماهر بود فوت شد در تاريخ امام يافعى مسطور است كه در مكتب ضحاك سه هزار كودك جمع گشته بتعلم اشتغال مينمودند و در سنه ثلث و مائه عطاء بن يسار كه فقيه مدينه و غلام ام المومنين ميمونه بود وفات يافت و او مدت هشتاد سال عمر داشت و همدرين سال ابو الحجاج مجاهد بن جرة المكى كه در سلك اعاظم انتظام داشت در حين سجده كردن فوت شد در تاريخ امام يافعى از مجاهد مسطور است كه گفت سه نوبت نزد عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما بقرائت قرآن قيام نمودم مدة عمر مجاهد هشتاد و سه سال بود و در همين سال مصعب بن سعد بن ابى وقاص الزهرى و موسى بن طلحة بن عبيد اللّه التيمى كه از جملهء محدثان زمان خود بودند از عالم انتقال نمودند در تصحيح المصابيح مسطور است كه موسى بن طلحه تابعى جليل القدر كان يسمى المهدى فى زمانه ولد فى زمن النبى صلى اللّه عليه و سلم و هو سماه موسى ) و همدرين سال زيد بن الاصم العامرى كه پسرخالهء ابن عباس رضى اللّه عنهما بود و از خاله خود ام المؤمنين ميمونه روايت داشت وفات يافت و در سنه اربع و مائه بروايت صحيح ابو عمرو عامر بن شرحبيل الشعبى الكوفى كه بوفور علم و فضل در ميان ارباب اخبار اشتهار دارد به علت فجأة عالم آخرت را منزل ساخت در تاريخ امام يافعى مسطور است كه جد شعبى از اعاظم يمن بود و او از جمله عظماء تابعين و اكابر علماء مسلمين است از شعبى مرويست كه گفت عبد الملك بن مروان در ايام ايالت خود مرا برسم رسالت نزد پادشاه روم فرستاد و چون من با قيصر ملاقات نمودم از هيچ‌چيز سؤال نكرد مگر آنكه بر وجه صواب جواب گفتم با وجود آنكه معهود نبود كه ملك روم رسل را در آن ديار نگاهدارند قيصر مرا آنمقدار توقيف نمود كه ملول شدم و بعد از آنكه رخصت انصراف ارزانى داشت پرسيد كه تو از اهل‌بيت مملكتى گفتم نى من مردىام عرب آنگاه رقعهء سربمهر تسليم من كرده گفت چون نزد عبد الملك رسى و از اداء رسالت فارغ گردى اين رقعه را بوى رسان و من به خدمت عبد الملك رفته و سخنان ملك روم را عرض نموده از آن رقعه فراموش كردم در وقتى كه از مجلس بيرون آمدم آنمعنى بخاطرم رسيده بازگشتم و رقعه را به دو دادم عبد الملك آن را مطالعه نموده مرا گفت پيش از آنكه قيصر اين نوشته را به تو دهد هيچ سخنى از تو پرسيد گفتم سؤال كرد كه تو از اهل‌بيت مملكتى جواب دادم كه نى من مردىام از عرب آنگاه از پيش عبد الملك بيرون رفتم و مرا از در سرا بازگردانيده گفت ميدانى كه در اين رقعه چه نوشته است گفتم نى پس رقعه را به من داد ديدم كه در آنجا نوشته است كه تعجب ميكنم از قومى كه مثل اين شخص در ميان ايشان باشد و ايشان غير او كسى را بر خود حاكم سازند لاجرم متغير شدم و بعرض عبد الملك رسانيدم كه و اللّه اگر من مىدانستم كه اين‌چنين سخنى درين رقعه مرقوم است آن را نزد تو نمىآوردم عبد الملك گفت ميدانى كه بچه‌جهت اين رقعه را نوشته است گفتم نى گفت حسد برده است بر من كه مثل تو كسى دارم و اراده كرده است كه من